راز سخن

شمارهٔ ۵۱۸

وقت آن شد کز لب دل گل کند تبخاله‌ام

وقت آن شد کز لب دل گل کند تبخاله‌ام
در غبار غم بجوشد گردباد ناله‌ام
در بهاران خط او چشم آن دارم که باز
نیش حسرت تازه سازد داغ چندین ساله‌ام
گر به تاراج غم او رفته‌ام پردور نیست
می‌برد سیلاب خون پرگاله در پرگاله‌ام
با سیه‌بختی بزاد و در میان خون نشست
سخت لازم پیشة عشقست داغ لاله‌ام
من خود افتادم به دام عشق او فیّاض باز
گو دمار از جان پر حسرت برآرد ناله‌ام

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.