راز سخن

شمارهٔ ۴۶۰

ویران دل و تو در دل ویرانه‌ای هنوز

ویران دل و تو در دل ویرانه‌ای هنوز
این خانه شد خراب و تو در خانه‌ای هنوز
ما را به آشنائیت امید طرفه بود
بیگانه هم شدیم و تو بیگانه‌ای هنوز
آخر گمان صبر ز ما از دلت نرفت
معلوم می‌شود که چه جانانه‌ای هنوز
یک سوختن جزای محبّت نمی‌شود
ای شعله در تلافی پروانه‌ای هنوز
در غارت نظاره چه از حسن کم شود
عالم به جرعه مست و تو خمخانه‌ای هنوز
ای سبزة دیار محبت چه آفت است
عالم تمام سبز و تو دردانه‌ای هنوز
فیّاض حرف وصل دلیرانه می‌زنی
معلوم می‌شود که تو دیوانه‌ای هنوز

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.