راز سخن

شمارهٔ ۲۷۷

ذوق دیدارست کامی کز جهان دل می‌برد

ذوق دیدارست کامی کز جهان دل می‌برد
زاهد از دنیا نمی‌دانم چه حاصل می‌برد!
دل به دریا داده را ز آسیب طوفان باک نیست
موج آخر کشتی خود را به ساحل می‌برد
ابلهان را درک ذوق عشوة دنیا کجاست
وه که این زن دل ز دست مرد عاقل می‌برد!
گرچه بسیارست ره در وادی حیرت ولی
جادة گمگشتگی راهی به منزل می‌برد
حُسن ، آب و رنگ نبوَد، عشق پیچ و تاب نیست
از مجرّد هم ، مجرّددان اگر دل می‌برَد
دل ز هر شکل و شمایل گیردش فیّاض‌وار
هر که را دل از کف این شکل و شمایل می‌برد

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.