شمارهٔ ۲۶۶
ز طرز غنچه پی بردم که شرم روی او دارد
ز طرز غنچه پی بردم که شرم روی او دارد
ز رنگ شعله دانستم که بیم خوی او دارد
گمان داری که آزادند نزدیکان او؟ نه نه
گرهبند قبا پیوسته در پهلوی او دارد
نگه در دیده میدزدم که دارد عکس او در بر
نفس در سینه میپیچم که بوی موی او دارد
نمیبیند ز شرم عکس در آیینه هم گاهی
دل عاشق مگر آیینهای بر روی او دارد!
چرا قفل گره در زنگ دارد خاطر فیّاض؟
کلید یک جهان دل گوشة ابروی او دارد
دیدگاهها (0)
هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!
برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحثها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.
نیاز به حساب کاربری
برای ذخیره اشعار در گنجینه شخصی خود، لطفاً وارد حساب شوید.