راز سخن

شمارهٔ ۹۲

گر برین قامت فزاید جلوة آن دلفریب

گر برین قامت فزاید جلوة آن دلفریب
بر سر بازار محشر وعدة ما و شکیب
من کیم مرغی که بهر نغمه در بندش کنند
از پریدن ناامید از سر بریدن بی‌نصیب
هر که را دردیست از دست طبیب آید علاج
وای بیماری که چون من هست دردش از طبیب
از قضا بخت سیه هرگز نمی‌کردم قبول
گر ندادی آشنایی‌های آن زلفم فریب
می‌‌توانی در سخن فیّاض داد جلوه داد
زانکه لفظ آشنا داری و معنیِّ غریب

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.