شمارهٔ ۲۶۵
جان را به لعل چون شکرت تا سپردهام
جان را به لعل چون شکرت تا سپردهام
دیدست لذتی که من از رشک مردهام
شوق تو رهنمای وجودم شد از عدم
نی من به اختیار خود این ره سپردهام
در غربت وجود که وادی حیرتست
جز درگه تو راه به جایی نبردهام
نقد سرشکم از در انجم زیاده است
شبهای غم همین و همان را شمردهام
بهر قبول نقش خطت نقش غیر را
عمریست از صحیفه خاطر ستردهام
ساقی بیا که باز می نابم آرزوست
تا کی غم زمانه بدارد فسردهام
در پردههای دیده فضولی نماند نم
از بس که بهر گریه دمادم فشردهام
دیدگاهها (0)
هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!
برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحثها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.
نیاز به حساب کاربری
برای ذخیره اشعار در گنجینه شخصی خود، لطفاً وارد حساب شوید.