شمارهٔ ۱۱۱
ما را بلای عشق تو عمریست آشناست
ما را بلای عشق تو عمریست آشناست
از آشنا جدا شدن آشنا بلاست
برخاست از قد تو بهر گوشه فتنه ای
سروی ز باغ حسن بدین فتنه برنخاست
جان و دلم بسوخت جدایی جدا جدا
این است حال آن که ز جانان خود جداست
جان پیش تست ما ببلای تو زنده ایم
ای عمر مدتیست بلای تو جان ماست
کس نیست کز بلای بتانم دهد نجات
بس مشکل است دفع بلایی که از خداست
مستان جام عشق فتادند بی خبر
کس آگهی نیافت که این نشاه از کجاست
چون گشت عادت تو فضولی جفا کشی
تکلیف ترک کردن عادت ترا جفاست
دیدگاهها (0)
هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!
برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحثها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.
نیاز به حساب کاربری
برای ذخیره اشعار در گنجینه شخصی خود، لطفاً وارد حساب شوید.