راز سخن

شمارهٔ ۲۱۲

بهشت را چه کند با غم آرمیده او

بهشت را چه کند با غم آرمیده او
ز دوزخ از چه هراسد فراق دیده او
من و سجود بت از داورم مترسانید
من آفریده عشقم نه آفریده او
شهید عشق ترا راه کعبه مقصود
کسی نشان ندهد جز سر بریده او
به حرف میوه فریبم مده که نیست مرا
امید سایه هم از نخل نورسیده او
چنان گداخت فصیحی ز ضعف شام فراق
که تاب نور ندارد چراغ دیده او

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.