راز سخن

شمارهٔ ۱۲۱

دل از ولایت غم بار بسته می‌‌آید

دل از ولایت غم بار بسته می‌‌آید
چو موج بر سر طوفان نشسته می‌آید
کسی که لب به سراغی نسوخت کی‌داند
که کار بال ز پای شکسته می‌آید
بیا به طور و همه گوش شو که شاهد حسن
ز ناله «ارنی» پرده بسته می‌‌‌‌‌آید
شهید رسم دیاری شوم که بعد از مرگ
طبیب بر سر بالین خسته می‌آید
چه زخمه بود ندانم که چنگ پاس مرا
هنوز ناله ز تار گسسته می‌آید
ز نخل طور چه حاصل که در مشام مرا
شمیم عافیت از نخل بسته می‌آید
فریب سعی فصیحی مخور که کعبه وصل
به دلنوازی پای شکسته می‌آید

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.