راز سخن

شمارهٔ ۶۲

دوش غم بر گریه‌های زخم ما خندید و رفت

دوش غم بر گریه‌های زخم ما خندید و رفت
پاره‌ای بر ریش‌های ما نمک پاشید و رفت
عید نومیدی مبارک باد کز رویش نگاه
همچو اشک حسرتم در خاک و خون غلتید و رفت
شب در آمد غم درون از رخنه‌های سینه‌ام
دامنی داغ جگر از هر گیاهم چید و رفت
مرهم الماس می‌پنداشت زخمم چاره‌جوست
آمد و روی تظلم بر زمین مالید و رفت
بر سر نعش فصیحی این همه فریاد چیست
بر در غم بینوایی پاره‌ای نالید و رفت

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.