راز سخن

گناه دریا

چه صدف‌ها که به دریای وجود

چه صدف‌ها که به دریای وجود
سینه‌هاشان ز گهر خالی بود!
ننگ نشناخته از بی‌ هنری
شرم ناکرده ازاین بی ‌گهری
سوی هر درگهشان روی نیاز
همه جا سینه گشایند به ناز
زندگی ــ دشمن دیرینه ــ من
چنگ انداخته در سینة من
روزوشب با من دارد سر جنگ
هرنفس از صدف سینة تنگ
دامن افشان گهرآورده به چنگ
وان گهرها... همه کوبیده به سنگ!

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.