راز سخن

شمارهٔ ۵۳

مرگ هم در شبِ هجران به من ارزانی نیست

مرگ هم در شبِ هجران به من ارزانی نیست
بی‌تو گر زنده بماندم ز گران‌جانی نیست
مشکلِ هر کسی آسان شود از مرگ امّا
مشکلِ عشق بدین سهلی و آسانی نیست
سربه‌سر غافل و پامال شد ایمان از کفر
گوییا در تنِ ما عِرقِ مسلمانی نیست
جز جفاکاری و بی‌رحمی و مظلوم‌کشی
شیوه و عادتِ دربارِ بریتانی نیست
فتنه در پنجهٔ یک سلسله لُرد است و مدام
کارِ آن سلسله جز سلسله‌جنبانی نیست
ملل از سرخیِ خون روی‌سفیدند ولیک
هیچ ملّت به سیه‌بختیِ ایرانی نیست

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.