راز سخن

شمارهٔ ۱۴ - الاشعار فی المطایبة الراح مفدمته عنصری گوید

خداوندا همی‌خواهم که از دل

خداوندا همی‌خواهم که از دل
تو را تا عمر دارم می‌ستایم
ولیکن از دم جور زمانه
برنجید این دل مانده نمایم
حریف نیم مست امروز ناگه
درآمد بامدادان در سرایم
ندارم باده، بی زر کم فروشند
ازین غم خون دل شد تیره رایم
مرا گر یک صراحی باده بخشی
کنی شاد این دل انده‌فزایم
حریفی را از آن یک باده بدهم
به اقبال تو ده بار .........ایم

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.