راز سخن

شمارهٔ ۴۰

میریخت گل و ز خاک مفرش میکرد

میریخت گل و ز خاک مفرش میکرد
وز بیم شدن سینه پُر آتش میکرد
دردا که چو بیوفایی عمر بدید
نابرده شبی به روز، شب خوش میکرد

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.