راز سخن

بخش ۵۴ - وداع هرمز پیر را و رفتنش بجانب روم

بآخر خسرو از وی ره نشان خواست

بآخر خسرو از وی ره نشان خواست
وداعش کرد و میشد بر نشان راست
چو القصه از آنجا درکشیدند
بکوه و آب و جسری در رسیدند
دهی خوش بود صحرا و سر کوه
دهی پر نعمت و خلقی بانبوه
سوی ده رفت با یاران بهم شاه
بخواست از اهل ده یک مرد همراه
که تا رهبر بود در راه او را
کند از نیک و بد آگاه او را
چو خورشید آسیا سنگ زراندود
ز زیر آسیای چرخ بنمود
هزاران دانه داشت آن توتیا رنگ
بیکبار آس کرد آن آسیا سنگ
سپیدی روز میدانی چراتافت
که روی روز گرد آسیا یافت
بآخر شهریار وجمع یاران
روان گشتند چون از میغ باران
چو روز دیگر آن ایوان نه طاق
منور شد ز نور شمع آفاق

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.