راز سخن

بخش ۵ - الحکایه و التمثیل

عزیزی بر لب دریا باستاد

عزیزی بر لب دریا باستاد
نظر از هر سوی دریا فرستاد
یکی دریا همی دید آرمیده
یکی فطرت بحدش نارسیده
بدریا گفت ای بس بی نهایت
ز آرام تو می‌ترسم بغایت
که گرموجی برآید یک دم از تو
بسی کشتی که افتد بر هم از تو

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.