راز سخن

(۴) حکایت جواب آن شوریده حال در کار جهان

یکی پرسید آن شوریده‌جان را

یکی پرسید آن شوریده‌جان را
که چون می‌بینی این کار جهان را
چنین گفت این جهان پُر غم و رنج
به عینه آیدم چون نطعِ شطرنج
گهی آرایشی بیند بصف در
گهی بر هم زنندش چون دو صفدر
یکی را می‌برند از خانهٔ خویش
دگر را می‌نهند آن خانه در پیش
گهی بر شه درآیند از حوالی
به صد زاری کنندش خانه خالی
چنین پیوسته تا آنگه که دانند
که این نطع مزخرف برفشانند
چنان لهو و لعب کردست مغرور
شدی مشغولِ مال و ملک و منشور
تو شهبازی، گشاده کن پر و بال
بپر زین دامگاه لعب اطفال

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.