راز سخن

(۶) حکایت یوسف همدانی علیه الرحمة

چنین گفته‌ست آن شمع دل‌فروز

چنین گفته‌ست آن شمع دل‌فروز
همه دان یوسف همدان یکی روز
که یوسف را چنین گفتند احرار
که ای کرده زلیخا را دل‌افگار
زنی شد عاجز و بی‌یار مانده
ز بی‌تیماریت بیمار مانده
ببردی دل ازو در زندگانی
اگر بازش دهی دل‌، می‌توانی
چنین گفت آنگهی یوسف که هرگز
نبردم من دل آن پیر‌ِ عاجز
نه از دل بردن‌ِ او هستم آگاه
نه هم جُستم به‌قصد دلبری راه
مرا نه با دل او کار بوده‌ست
نه در من هرگز این پندار بوده‌ست
مرا گویی که اکنون بیست سال است
که دل گُم کرده‌ام این خود محال است
کسی کاو از دل خود نیست آگاه
چگونه در دل‌ِ دیگر بَرَد راه‌؟

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.