(۴) حکایت دیوانهای که سر بر در کعبه میزد
یکی دیوانهای گریان و دلسوز
یکی دیوانهای گریان و دلسوز
شبی در پیش کعبه بود تا روز
خوشی میگفت اگر نگشاییام در
بدین در همچو حلقه میزنم سر
که تا آخر سرم بشکسته گردد
دلم زین سوزِ دایم رَسته گردد
یکی هاتف زبان بگشاد آنگاه
که پُر بت بود این خانه دو سه راه
شکسته گشت آن بتهای درونش
شکسته گیر یک بت از برونش
اگر میبشکنی سر از برون تو
بتی باشی که گردی سرنگون تو
درین راه از چنین سر کم نیاید
که دریا بیش یک شبنم نیاید
بزرگی چون شنید آواز هاتف
بدان اسرار شد دزدیده واقف
بهخاک افتاد و چشمش خون روانکرد
بسی جان از چنین غم خون توانکرد
چو با او هیچ نتوانیم کوشید
نمیباید بهصد زاری خروشید
دیدگاهها (0)
هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!
برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحثها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.
نیاز به حساب کاربری
برای ذخیره اشعار در گنجینه شخصی خود، لطفاً وارد حساب شوید.