راز سخن

حکایت چوب خوردن بلال

خورد بر یک جایگه روزی بلال

خورد بر یک جایگه روزی بلال
بر تن باریک صد چوب و دوال
خون روان شد زو ز چوب بی‌عدد
هم چنان می‌گفت احد می‌گفت احد
گر شود در پای خاری ناگهت
حب و بغض کس نماند در رهت
آنک او در دست خاری مبتلاست
زو تصرف در چنان قومی خطاست
چون چنان بودند ایشان تو چنین
چند خواهی بود حیران تو چنین
از زفافت بت پرستان رسته‌اند
وز زبان تو صحابه خسته‌اند
در فضولی می‌کنی دیوان سیاه
گوی بردی گر زفان داری نگاه

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.