راز سخن

شمارهٔ ۱۳ - باغ وصل

بیا ای بخت سرگردان و بنشین

بیا ای بخت سرگردان و بنشین
بزیر سایه سرو وگل و بید
که درباغی فروچیدیم محفل
که در وی عندلیبی کرده ناهید
کدامین باغ ، باغ وصل یاری
که آبش میرود درجام جمشید
زهی باغی که برگ لاله او
زند سیلی بحسن ماه و خورشید
ازآن دم کاستین زد بردماغم
نسیم این بهشت عیش جاوید
دل و جان هردم از هم میربایند
قبول منت و تاثیر امید

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.