راز سخن

غزل شمارهٔ ۳۲

از بس که در معارضه دیدم مثال‌ها

از بس که در معارضه دیدم مثال‌ها
عاجز شدم ز کشمش احتمال‌ها
با آن که هیچ مطلب ممکن روا نشد
دل خوش نمی‌کنیم مگر از محال‌ها
آنجاست برگ عیش که هرسو فشانده‌اند
پروانه‌های سوخته پرها و بال‌ها
مشغول درد خویش چو مستان عشق باش
هم‌درد هم‌نشین عنانی‌ست حال‌ها
در ملک عشق هر که شفا یابد از مرض
رسوای خلق گردد و گویند سال‌ها
صد ره گشود دیده و بشناخت چشم عقل
با آن که آشنا شده بود از مثال‌ها
گه‌گه فتد ز طاق دل دوستان ولی
خورشید را زیان نرسد از زوال‌ها
عرفی دگر به انجمن بی‌غمان نشست
کز جام جم شراب کند در سفال‌ها

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.