راز سخن

غزل شمارهٔ ۱۱۶

گهی درد تو درمان می‌نماید

گهی درد تو درمان می‌نماید
گهی وصل تو هجران می‌نماید
دلی کو یافت از وصل تو درمان
همه دشوارش آسان می‌نماید
مرا گه گه به دردی یاد می‌کن
که دردت مرهم جان می‌نماید
بپرس آخر که: بی تو چونم، ای جان،
که جانم بس پریشان می‌نماید
مرا جور و جفا و رنج و محنت
غمت هردم دگرسان می‌نماید
ز جان سیر آمدم بی‌روی خوبت
جهان بر من چو زندان می‌نماید
عراقی خود ندارد چشم، ورنه
رخت خورشید تابان می‌نماید

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.