راز سخن

لمعات

لمعۀ بیست و هشتم

معشوق چون خواهد که عاشق را برکشد، نخست هر لباس که از هر عالمی با او همراه شده باشد از او برکشد وبدل آن خلعت صفات خودش در پوشاند، پس بهمه نامهای خودش بخواند و بجای خودش بنشاند. اینجا باز در موقف مواقفش موقوف گرداند، یا بعالمش بهر تکمیل ناقصان بازگرداند، و چون بعالمش مراجعت فرماید، آن رنگهای عالم که از اوبرکشیده بود برنگ خود در وی پوشاند، عاشق چون در کسوت خود نگرد،‌خود را برنگ دیگر بیند، حیران بماند:

این چه رنگ است بدین زیبائی؟چه لباس است بدین یکتائی؟

از خودبوی دیگر یابد، گوید:

اشم منک نسیماً است اعرفه. بلکه همگی خود او را یابد گوید: انا من اهوی و من اهوی انا. در هر چه نگه کند وجوددوست بیند، معلوم کند که: کل شیئی هالک الا وجهه، چه وجه دارد؟ چرا نشاید که هاء-وجهه- عاید شیئی باشد، چه هر شیئی از روی صورت هالک است و از روی معنی باقی، چه ازوجه معنی آن وجه ظهور حق است که: ویبقی وجه ربک، ای دوست چون دانستی که معنی و حقیقت اشیاء وجه اوست، پس: ارناالاشیاء کما هی، می‌گوی تا عیان بینی که:

ففیکل شیئیله آیةتدل علیانه واحد

قل لمن الارض و من فیها... سیقولون لله. سبحان الله: سخن مستانه می‌رود معذور دار که:

من کل معنیلطیف احتسیقدحاًو کل ناطقة فیالکون تطربنی
مرا چو دل بخرابات می‌برد هر دمبگرد اهل مناجات و زهد کیگردم؟

نیز در بحری افتاده‌ام که کرانش پدید نیست.

حریفی می‌کنم با هفت دریااگرچه زور یک شبنم ندارم

اگر معانی این کلمات به نسبت با بعضی فهوم مکرر نماید معذور دارد، که هر چند می‌خواهم که خود را بساحل اندازم، ساحل یافته نمی‌شود از هر سوئی موجی‌ام ربوده است و در لجه‌ای افکنده.

الحمدلله علیاننیکضفدع ساکنة فیالیم
ان هیفاهت ملأت فاهااوسکتت مائت من الغم

و چندان که خود را ملامت می‌کنم:

آنجا که بحر نامتناهی است موج زنشاید که شبنمی بکند قصد آشنا

باز همت می‌گوید: ناامیدی شرط راه نیست.

اندر این بحر بی‌کرانه چو غوکدست و پائی بزن چه دانی؟ بوک

دل نیز در بحر امید دست و پائی می‌زند و با جان بلب رسیده این خطاب می‌کند:

کی بود ما ز ما جدا مانده؟من و تو رفته و خدا مانده

٭٭٭

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این اثر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.