راز سخن

مثنوی‌ها

ساقی‌نامه

بیا ساقی آن‌کینه‌کش جام راهمان پرتوِ سرخِ آرام را
همان‌شعشعِ شیشهٔ سور راهمان‌مرهمِ زخمِ ناسور را
به من عرضه کن آن‌طلایی‌گلابکه بسیار سردم و بی‌حد خراب
بیا ساقی آن‌رحمتِ عور راهمان‌مایعِ نور در نور را
به من ده از آن‌جوهرِ نابِ تلخاز آن‌دردپیمایِ بی‌تابِ تلخ
از آن‌پیکِ صافیِّ موعود رنگاز آن‌آفتابِ شب‌اندود رنگ
همان‌مشعلِ روشنِ سوده راهمان‌باهنر تلخِ باهوده را
بنوشان و مگذار جام از کفمکه نفتد کلافهٔ کلام از کفم
بیا ای سروشِ دیارِ سبوبه من ده کلیدِ درِ گفت‌و‌گو
که با دردِ خویش آشنا سازمتبه قانونِ غم،‌نغمه پردازمت
که این‌جا در این‌عرصهٔ خون‌چکاناز انسانیت می‌نیابم نشان
همش می‌کشند و همش می‌برندهمش می‌زنند و همش می‌درند
به هر سوی ابلیس بنشانده‌اندخدا را از این‌خاکدان رانده‌اند
نیاورده‌اند این‌خسان غیرِ غمنباریده‌اند این‌طرف جز ستم
نبردند غیر از جفا،‌کار پیشنماندند گامی جز آزار پیش
ز دستِ‌غلامانِ رسوا‌شدهمسلمان به کیشِ نصارا شده
ز دین آن‌چه دارند ریش است و بساز انصاف،‌چورِ همیش است و بس
به بیگانگی چون پلنگی شدهز بیگانه همچون تفنگی شده
نه پروایِ حق‌شان،‌نه پروایِ دادکه لعنت به این‌قومِ کمزاد باد
هر آن‌چه به نامِ جهادی شدهفرومایگی را فسادی شده
گریزان گریزانم از این‌سرایتوأم روزنی،‌روشنایی گشای
در این‌جا بجز کشت‌و‌کشتار نیستدر این‌شهر غیر از بلا بار نیست
چنان بی‌محابا شر افکنده‌اندکه بنیادِ دوزخ برافکنده‌اند
کسی نیست تا دستِ شدّادهادمی باز دارد ز بیدادها
ز مرداریِ کارِ ارباب‌هابه هم خورده رویایِ مرداب‌ها
عفونت گرفته‌ست این‌بام و درلجنزار گردیده این بوم و بر
چراغی ز شادی فرادید نیستبه پایانِ این‌غصّه امّید نیست
هوایی ز کشتارگه می‌وزدکه اندامِ نمرود را می‌گزد
ولی گوشِ اینان بدهکار نیستولی چشمشان را از آن عار نیست
شکسته‌ست دیوارِ ایمانشانسلامت نمانده به وجدانشان
تو ای یار زین‌روزگارِ خرابپناهم بده در جوارِ شراب
که در اوجِ مستی دعایی کنمبه دادارِ عادل ثنایی کنم
به خون‌خواهیِ‌مردمِ بی‌گناهشفیع آورم روحِ شهرِ‌تباه
بُوَد که خدا هم خدایی کندبه سرمنزلی رهگشایی کند

۱۳ حوت ۱۳۷۲

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این اثر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.