غزلها
زمانه
هر آنچه از سرِ اینشهرِ خسته میگذردشکسته میرسد،از رهگسسته میگذرد
خیالِخاطرِ خوشجلوه بالِ عنقایی استکز آسمانِ سرِ ما شکسته میگذرد
از ایندیار،از اینیادگارِ آباییزمانه ،بقچهٔ امّید بسته، میگذرد
نه بانگِمهر،نه بویِصداقت است اینجامحبّت از برِ ما دستشُسته میگذرد
لوگر ۲ جوزایِ ۱۳۶۴
دیدگاهها (0)
هنوز دیدگاهی برای این اثر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!
برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحثها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.
نیاز به حساب کاربری
برای ذخیره آثار در گنجینه شخصی خود، لطفاً وارد حساب شوید.