راز سخن

شمارهٔ ۲۳ - طعنه بدخواه

من نمی‌گویم که جور روزگارم می‌کشد

من نمی‌گویم که جور روزگارم می‌کشد
طعنه بدخواه و بدعهدی یارم می‌کشد
دور از او بی‌طاقتی باشد که روزی چند بار
محنت و دردی و داغ انتظارم می‌کشد
من نهانی عشق ورزم با دل آن تندخو
از برای عبرت خلق آشکارم می‌کشد
[گر] روم در کوچه‌ای بازیچه طفلان شوم
ور نشینم گوشه‌ای فکر تو زارم می‌کشد
شب گذارم در خیالت روزگارم چون شود
روز، فکرِ ناله شب‌های تارم می‌کشد
شوق دیدارت مرا زین پیش [می کشت] و کنون
آرزوی بوسه، امید کنارم می‌کشد
می‌کشد زحمت طبیبی غافل است از اینکه او
همچو محیی سوزش جان‌فکارم می‌کشد

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.