راز سخن

شمارهٔ ۳۳ - حال دل

حال دل با تو مرا اشک بصر می‌گوید

حال دل با تو مرا اشک بصر می‌گوید
راز پنهان من از خانه به در می‌گوید
سر زد از کوه مرا ناله ولی در گوشش
گویی آهسته سخن لال به کر می‌گوید
در خم باده فتم تا نکشم ننگ خمار
زانکه النار و لا العار پدر می‌گوید
حرف قحط است مگر باز به منبر واعظ
از قضا و قدر و عالم ذر می‌گوید
بوالبشر یک غلطی کرد که شیطان تا حشر
ذی‌حق است ار بد از افراد بشر می‌گوید
دست دادند به هم ریشهٔ ما را کندند
حال امروز به از تیشه تبر می‌گوید
این سخن گر بنویسند به زر جا دارد
الحق عارف سخن سکه به زر می‌گوید

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.