راز سخن

شمارهٔ ۱۲ - شکنج طره

شکنجِ طُرّهٔ زلفت شکن شکن شده است

شکنجِ طُرّهٔ زلفت شکن شکن شده است
دلم شکنجه در آن زلف پُر شکن شده است
نماند قوتِ رفتن ز ضعف با این حال
عجب که سایهٔ من بارِ دوشِ تن شده است
نمود لاغرم از بس که دردِ هجرانش
به جانِ دوست تهی تن ز پیرهن شده است
به کوی یار رود دل ز من نهان هر شب
امان ز بختِ من این هم رقیبِ من شده است
نماند در قفس از من به غیر مشتِ پری
چه سود اگر قفسم باز در چمن شده است
از آن زمان که در آیینه دید صورتِ خویش
هزار شکر گرفتارِ خویشتن شده است
بسوخت شمع چو پروانه را در آتشِ عشق
ببین چگونه گرفتارِ خویشتن شده است
خوشم که فقر به من تاجِ سلطنت بخشید
از این به بعد شهنشه گدای من شده است
صدای عارف پُر کرد صفحهٔ آفاق
به این جهت غزلش نقلِ انجمن شده است

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.