شمارهٔ ۳۸
ای ز موج طلعتت نظاره در گردابها
ای ز موج طلعتت نظاره در گردابها
حیرت آیینه باشد شوخی سیمابها!
احتیاجی نیست در کویش به شمع دل مرا
شمع را نوری نباشد در شب مهتابها
فرش مخمل میکند سامان غفلت دم به دم
میشود تعبیر حیرت عاقبت این خوابها
طرفه آهنگی بود ساز نوای عشق را
ای خوش آن مطرب که دارد نغمه زین مضرابها!
ابرویش در دعوی عشقم شهادت میدهد
راحتی چون من ندارد زاهد از محرابها!
اشک عشاق از غمش امروز طوفان میکند
میشود دریا به هرجا جمع گردد آبها
کم ز مجنون نیستم طغرل به صحرای جنون
خواندهام درس غمش را جمله فصل و بابها!
دیدگاهها (0)
هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!
برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحثها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.
نیاز به حساب کاربری
برای ذخیره اشعار در گنجینه شخصی خود، لطفاً وارد حساب شوید.