شمارهٔ ۶۹۵
قتل ما بی دست و پایان را دلیری شرط نیست
قتل ما بی دست و پایان را دلیری شرط نیست
کشتن سیماب می آید ز هر بی جرأتی
در ازل بر خویش راه پیش بینی بسته ایم
نیست چون آیینه هرگز در دل ما نیتی
می روی بی رخصت امشب، کس چه سازد جان من
جان نمی گیرد ز کس در وقت رفتن رخصتی
دیدگاهها (0)
هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!
برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحثها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.
نیاز به حساب کاربری
برای ذخیره اشعار در گنجینه شخصی خود، لطفاً وارد حساب شوید.