راز سخن

بخش ۱۱۹

بوسه ای از لب لعل تو تمنی دارم

بوسه ای از لب لعل تو تمنی دارم
همچو صوفی هوس خوردن حلوا دارم
در جواب او
من که سر در هوس کله و گیپا دارم
وه به جای درم این شوق و تمنی دارم
گشتم امروز ز اندازه برون، مالیده
صحن ماهیچه پر قیمه تولا دارم
بود آیا که من خسته به شیرین کاری
بینم اندر نظر خویش که حلوا دارم
تا چرا در حرم دیگ نشیند با گوشت
من پریشانی بسیار ز اکرا دارم
میل ططماج ندارد دلم و سرکه و سیر
زان که من معده پر از شیر و زخرما دارم
وز غم خوشه انگور که آید به کفم
همه شب چشم بر آن عقد ثریا دارم
خلق پرسند که در سینه چه داری صوفی
آرزوئی است که بر صحنک بغرا دارم

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.