راز سخن

بخش ۱۱

مرا ز پیر خرابات نکته ای یادست

مرا ز پیر خرابات نکته ای یادست
بنوش باده که بنیاد عمر بر بادست
در جواب او
مرا ز پیر کلیچه نصیحتی یادست
منوش قرته که بنیاد قرته بر بادست
چوپیه و دنبه گدازان شود ز آتش جوع
کسی هریسه چو پیش از غروب ننهادست
به سر معنی گیپا نمی رسد هر کس
کجا رسد به معما کسی که نگشادست
بسوخت چلبک بیچاره را به روغن دل
دوید و بر سرش آمد که این چه فریادست
ز چوبها که همی خورد شب هریسه به دیگ
فغان فتاد به روغن که این چه بیدادست
به قصر و پنجره زلبیا چه می نازی
منه تو دل به بنائی که سست بنیادست
مکن به لوت زدن این زمان تو تعلیمش
از آن که صوفی سرگشته نیک استادست

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.