بخش ۲۳۵ - عبدالعدل
ز عبدالعدل گویم با تو حالی
ز عبدالعدل گویم با تو حالی
تو هم بشنو بگوش اعتدالی
بود او مظهر عدل الهی
بزیر عدلش از مه تا بماهی
تجلی کرد ذات ذوالجلالش
باسم عدل در عین کمالش
پس او بالحق کند تعدیل در خلق
چو غرق بحر ذوالعدل است تا حلق
ز حق دارد وفا در حکم مطلق
بحق هر چه ذی حق است از حق
رساندن حق جلوه بربساتین
رساندن حق سبزی بر ریاحین
رساندن حق بریدن بخنجر
رساندن حق جنبیدن بصرصر
رساندن حق آب و رنگ بر گل
دگر هم حق شیدایی به بلبل
دگر برانگبین حق حلاوت
دگر بر یاسمن حق لطافت
دگر بر روز حق روشنائی
دگر برلیل حق تیره رائی
ادای حق هر شئی بدینسان
عدالت باشد اریابی تو آسان
تفاوتها باستحقاق اشیاءست
نه جبر است این حقوق جمله بر جاست
دیدگاهها (0)
هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!
برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحثها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.
نیاز به حساب کاربری
برای ذخیره اشعار در گنجینه شخصی خود، لطفاً وارد حساب شوید.