راز سخن

شمارهٔ ۱۶

کمان ابروی پیوسته را چو زه سازد

کمان ابروی پیوسته را چو زه سازد
خراب خانه خلقی بشهر و ده سازد
ز هر کنار شود بانگ الامان برپا
میان چو بندد و زلفین را زره سازد
کجا دگر دلی از بند او شود آزاد
کمند زلف چو بگشاید و گره سازد
نمایدار که ز گیسون بیاض پیشانی
شب سیه را بر روز مشتبه سازد
زبر گشودن چشم وز بازکردن مو
همی دل است که بینی خراب و له سازد
ز چشم خود کند آنرا که از نگه بیمار
بخنده شکر بینش دوباره به سازد

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.