شمارهٔ ۱۰۹
زین سپس بر هر چه غیر از وجه باقی پا زنم
زین سپس بر هر چه غیر از وجه باقی پا زنم
تشنه ام زین پس بدریا گر رسم دریا زنم
باده وحدت تنی را نیست اندر خورد جام
جام وحدت گر زنم من با تن تنها زنم
نیستم منصور و منصورم که در این دار پست
کوس سبحانی بدار عالم بالا زنم
چون کنم پنهان که پنهانیش از پیدائی است
من شراب عشق گر پنهان و گر پیدا زنم
کی زنم جائی علم کش مقطع و مبداستی
من علم در عالم بی مقطع و مبدا زنم
لن ترانی چیست من خود طبل ارنی را دوال
بی حجاب موسوی بر سینه سینا زنم
آب وحدت جوشم از سر چشمه اثناعشر
گر عصای موسوی بر صخره صما زنم
نوگل بی خار توحید از بهار دل دمید
خار زین نورسته گل بر چشم نابینا زنم
تشنه کی مانم من ار در آب یا در آتشم
آب سرد سلسبیل از آتش مینا زنم
سرنهم از بندگی بر آستان می فروش
بر سر از این پادشاهی تاج کرمنا زنم
پیر عقل و پادشاه شهر بودن ابلهیست
زین سپس دیوانه گردم خیمه بر صحرا زنم
باسر زلف تو عقل و عشق و عرفان صفا
هر چه دارم سود خواهم برد اگر سودا زنم
دیدگاهها (0)
هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!
برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحثها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.
نیاز به حساب کاربری
برای ذخیره اشعار در گنجینه شخصی خود، لطفاً وارد حساب شوید.