راز سخن

بند ۱۱۰

گو خصم دل چرا به ستم رام می کنی

گو خصم دل چرا به ستم رام می کنی
هر لحظه اش به یک ستم آرام می کنی
آخر چرا شکنجه جاوید این دو روز
از بهر جان خویش سرانجام می کنی
برگ قتال قاسم ناشاد می نهی
ساز مصاف اکبر ناکام می کنی
با مذهبی که کفر تبری کند از آن
خاکت به حلق دعوی اسلام میکنی
خون خدا به خاک خطا ریختی و باز
کورانه ازکتاب وی اعظام می کنی
روی از در صمد که محل وقوف بود
برتافتی و سجده ی اصنام می کنی
با اهل صدق گر بودت عمر سرمدی
طبعت عداوت است که مادام می کنی
روز جزا که قطع شد از هر درت امید
حشر تو با یزید و عذاب تو بایزید

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.