راز سخن

شمارهٔ ۱۴۲

ای جسم تو بگرفته ز جان باج لطافت

ای جسم تو بگرفته ز جان باج لطافت
جان را همه آسیبی و دل را همه آفت
جان را بود آن لطف که در جسم کند جای
تو جای بجان کرده ای از فرط لطافت
پرداختم از غیر تو دل بهر تو آری
رو بند کسان خانه به هنگام ضیافت
تا خود چه شود کار من و ساقی و مطرب
کاندل به لطافت برد و این بظرافت
گر همرهی خضر دهد دست توان کرد
یک چشم زدن طی دو صد ساله مسافت
چون گوی فکن در قدم پیر مغان سر
تا آنکه ز میدان ببری گوی شرافت
گردید صغیر از دل و جان بندهٔ شاهی
کز‌ امر حقش داد نبی‌ام ر خلافت

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.