غزل شمارهٔ ۵۴۲۰
خاک را از آب روی خود گلستان میکنم
خاک را از آب روی خود گلستان میکنم
قطرهای تا در بساطم هست طوفان میکنم
آنچنان کز لفظ گردد معنی بیگانه دور
در سواد شهر جولان در بیابان میکنم
گرچه از قسمت دم آبی نصیب من شده است
صد دهان زخم را چون تیغ خندان میکنم
از جهان آب و گل تا دست شُستم چون مسیح
دست در یک کاسه با خورشید تابان میکنم
تیر باران حوادث تر نمیسازد مرا
خواب راحت همچو شیران در نیستان میکنم
دیدهٔ من تا سفید از گریه چون دستار شد
خواب در یک پیرهن با ماه کنعان میکنم
دیدگاهها (0)
هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!
برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحثها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.
نیاز به حساب کاربری
برای ذخیره اشعار در گنجینه شخصی خود، لطفاً وارد حساب شوید.