راز سخن

غزل شمارهٔ ۵۲۴۲

تو و آوازه خوبی و من و زاری دل

تو و آوازه خوبی و من و زاری دل
تو و بیماری چشم و من و بیماری دل
شکن بی سرو پا حلقه بیرون درست
در سواد سر زلف تو ز بسیاری دل
برس ای عشق جوانمرد به فریاد مرا
که ازاین بیش ندارم سر غمخواری دل
نیست یک ذره که همرنگ سویدا نبود
در سراپای وجودم ز سیه کاری دل
می کند عشق مرا از دوجهان فارغبال
چون گرفتار نباشم به گرفتاری دل
محو عشق است و زهر نحو در او نقشی هست
ساده لوحی نتوان یافت به پرکاری دل
هست هرآینه را صیقل دیگر صائب
جز به خاکستر تن نیست صفاکاری دل

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.