راز سخن

غزل شمارهٔ ۴۷۳۹

سرمایه جنون ز نسیم بهار گیر

سرمایه جنون ز نسیم بهار گیر
داغت اگر کمی کند از لاله زار گیر
داغی که نیست سکه ناسور بر رخش
بی اعتبارتر ز زر کم عیار گیر
باد مراد رفت به طوفان نیستی
ای کشتی شکسته ز دریاکنار گیر
دیدی چگونه زد به زمین آفتاب را
از گردش زمانه دون اعتبار گیر
ذوقی است جانفشانی یاران به اتفاق
هم رقص نیستی شو و دست شرارگیر

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.