راز سخن

غزل شمارهٔ ۳۷۲۸

ز چهره تو بهشت آب و تاب بردارد

ز چهره تو بهشت آب و تاب بردارد
ز جلوه تو قیامت حساب بردارد
نصیب سوختگان می رسد ز پرده غیب
همیشه آبله آب از سراب بردارد
چنین که خوی تو کرده است عام ناسازی
عجب که آتش سوزان کباب بردارد
چنان عقیق تو از خون خلق شد سیراب
که از مشاهده اش زخم آب بردارد
بغیر لخت دل و پاره جگر صائب
چه توشه کس ز جهان خراب بردارد؟

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.