غزل شمارهٔ ۳۵۷۱
مکن از بخت شکایت که وبالش میبود
مکن از بخت شکایت که وبالش میبود
پای طاووس اگر چون پر و بالش میبود
چون ثمر دست به رعنایی اگر میافشاند
لاف آزادگی از سرو حلالش میبود
گر برون نامدی از پرده جمالش، عالم
کف خاکستری از برق جلالش میبود
مرگ میشد به نظر دولت بیدار مرا
در قیامت اگر امید وصالش میبود
سالم از آتش سوزان چو سمندر میرفت
مرغ اگر نامه من بر پر و بالش میبود
این قدر در دل خون گشته نمیگشت گره
بوسه گر رنگی از آن چهره آلش میبود
میشد انگشتنما چون مه نو صائب فکر
اگر آن مویمیان راه خیالش میبود
دیدگاهها (0)
هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!
برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحثها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.
نیاز به حساب کاربری
برای ذخیره اشعار در گنجینه شخصی خود، لطفاً وارد حساب شوید.