راز سخن

غزل شمارهٔ ۳۳۷۷

چه تمتع ز لبش دیده حیران گیرد؟

چه تمتع ز لبش دیده حیران گیرد؟
از نمکزار چه مقدار نمکدان گیرد؟
ندهد دست نوازش دل ما را تسکین
دامن بحر کجا پنجه مرجان گیرد؟
سنگ را سرمه کند گرمی نقش قدمش
جذبه شوق تو آن را که گریبان گیرد
خضر چون آب ز عمر ابدی می گذرد
تاز شمشیر تو یک زخم نمایان گیرد
اگر از جلوه کند زیر و زبر عالم را
کیست تا دامن آن سرو خرامان گیرد؟
چون شود نکهت گل را چمن آرا مانع؟
گر به گل رخنه دیوار گلستان گیرد
باده در مردم بی مغز اثر بیش کند
طرفه شوری است چو آتش به نیستان گیرد
خرده بینان نگذارند به حرفش انگشت
مور را گر به کف دست سلیمان گیرد
کار خس نیست عنانداری آتش صائب
زهره کیست سر راه به جانان گیرد؟

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.