راز سخن

غزل شمارهٔ ۳۳۳۶

چه عجب تیر خدنگ تو گر از دل گذرد؟

چه عجب تیر خدنگ تو گر از دل گذرد؟
راهرو گرم چو گردید ز منزل گذرد
دامن تیغ ز خونم شرر افشان گردید
تا ازین شعله چه بر دامن قاتل گذرد
داغ تا چند نهان در ته مرهم باشد؟
عمر آیینه ما چند درین گل گذرد؟
سالک آن است که بنشیند و سیار شود
رهرو آن است که از قطع مراحل گذرد
دل بیتاب من و گوشه عزلت، هیهات
چه خیال است که پروانه ز محفل گذرد؟
رهرو عشق غم پای سلامت نخورد
خار این بادیه از آبله دل گذرد
چشم حیرت زدگان جذبه دیگر دارد
حسن از عشق محال است که غافل گذرد
اهل دل فارغ از اندیشه باطل باشند
عمر نادان به تمیز حق و باطل گذرد
چه عجب صائب اگر دل به تماشای تو داد؟
که صنوبر ز تماشای تو از دل گذرد

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.