راز سخن

غزل شمارهٔ ۲۱۰۲

از زلف اگر نه حسن تو زنجیر می گرفت

از زلف اگر نه حسن تو زنجیر می گرفت
این دل رمیده را به چه تدبیر می گرفت؟
آن عهد یاد باد که آن زلف مشکبار
دیوانه مرا به دو زنجیر می گرفت
می جست از زبان ملامتگران پناه
مجنون که جای در دهن شیر می گرفت
می داد از دل آینه سامان برای تو
آهم که چشم آینه را دیر می گرفت
حیران عشق را خبر از خویشتن نبود
آیینه در برابر تصویر می گرفت
گر ناز بی دماغ نمی شد ز خون خلق
از دست غمزه تو که شمشیر می گرفت؟
پیری فسرده کرد مرا، ورنه پیش ازین
آتش ز شست من به نی تیر می گرفت
تا عشق داشت گوشه چشمی به من، جهان
گرد مرا به قیمت اکسیر می گرفت
دیوانه حلقه در بیت الحرام را
صائب به یاد حلقه زنجیر می گرفت

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.