راز سخن

غزل شمارهٔ ۱۶۷۲

به حرف سرد نصیحت زوال ما بندست

به حرف سرد نصیحت زوال ما بندست
هلاک شمع به یک سیلی صبا بندست
درین محیط که باید گرفت سر به دو دست
به جمع کردن اسباب، دست ما بندست
دعا کنیم که در بیضه بال تیر شود
اگر سعادت ما در پر هما بندست
چه حاجت است به رهبر خداشناسی را؟
نگاه کن سر تار نفس کجا بندست
بیا به منزل ما این طلسم را بشکن
که مدتی است ره کشور وفا بندست
ز رقص برگ خزان دیده می توان دانست
که برگ عیش به سر رشته فنا بندست
به این خوشیم که گرد گناه ما صائب
به ابر رحمت پیشانی حیا بندست

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.