راز سخن

غزل شمارهٔ ۱۴۱۲

ریخت دندان و هوای می و پیمانه بجاست

ریخت دندان و هوای می و پیمانه بجاست
مهره برچیده شد و بازی طفلانه بجاست
دل سیاه است اگر گشت بناگوش سفید
پا اگر نیست بجا، لغزش مستانه بجاست
خارخاری به دل از عمر سبکرو مانده است
مشت خار و خسی از سیل به ویرانه بجاست
آسیا گرچه برآورد ز بنیادش گرد
هوس نشو و نما در گره دانه بجاست
نسبت شوق به هجران و وصال است یکی
رفت ایام گل و شورش دیوانه بجاست
یار نوخط شد و آغاز جنون است مرا
شمع خاموش شد و گرمی پروانه بجاست
چشم من بر در و دیوار حرم افتاده است
نگذارند مرا گر به صنمخانه، بجاست
گرچه در خواب گران عمر سر آمد صائب
همچنان رغبت شیرینی افسانه بجاست

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.