راز سخن

غزل شمارهٔ ۹۰۸

ندیده چشم چنین آهوی ختا در خواب

ندیده چشم چنین آهوی ختا در خواب
که سر زند ز لبش حرف آشنا در خواب
غزال قدس به آن چشم نیمخواب که هست
به گرد چشم سیاهش رسد کجا در خواب
شبی گذشت ترا خوش که از پریشانی
نرفت یک مژه تا صبح چشم ما در خواب
ز بیم بوسه شکاران بوالهوس پیشه (است)
که حرف می زند آن چشم سرمه سا در خواب
سحر شکفته تر از گل ز خواب برخیزد
به دست طفل گذارند چون حنا در خواب
ز بخت سبز امیدم همین بود صائب
که لعل یار ببوسم به مدعا در خواب

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.