راز سخن

چونان انارم

بی ابرِچشمم آسمان اشکی ندارد

بی ابرِچشمم آسمان اشکی ندارد
من پاره پاره می شوم تا او ببارد
صحرای مِه آلود مهتابم که مجنون
بر شانه های بید من سر می گذارد
چونان انارم میوه ی پاییزی غم
دستان دلتنگی دلم را می فشارد
آیینه و من هر دو مأنوسیم لیکن
چشمت مرا حیران تر از او می شمارد
نقشی نمی بندد خیالم جز تو ای عشق
دنیای من رویای شیرینی ندارد
وقتی نگاهم می کنی انگار موجی
این تشنه ماهی را به دریا می سپارد
ای کاش می شد دست خونگرم نوازش
در خاکِ بغضم بذرِ اندوهی نکارد
شیون چنان رنگ فراموشی گرفتم
غم هم اگر بیند مرا خاطر نیارد

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.